داستان های یادآوری

در این بخش از وب سایت من ، افراد ممکن است داستانهایی از نحوه یادآوری برنامه قبل از تولد یا سایر داستانهای مربوط به بیداری معنوی را به اشتراک بگذارند. اگر می خواهید داستانی از یادآوری برنامه زندگی خود به اشتراک بگذارید ، لطفاً آن را برای آن بفرستید این آدرس ایمیل در مقابل هرزنامه ها محافظت می شود. دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

-------------------------------------------------- -------------------------------------------------- -------------------------------------------------- -----------

یافتن لاری عمو در دنیای استرال وی

جانی مارتین

هنگامی که من در دبیرستان ارشد بودم با عمه کی و عمو لری زندگی می کردم. من هیچ وقت سرنخی از آنها نداشتم که آنها نسبت به نژاد سیاه تعصب داشته باشند تا اینکه یک روز پس از جلسه باشگاه الکس آنها در مورد زن و شوهری که در آنجا می شناختند بحث می کردند که به تازگی یک دختر بچه سیاه پوست را به فرزندی پذیرفته بودند. آنها فکر می کردند که این وحشتناک است زیرا اکنون آنها به دردسر زیادی خواهند افتاد و هنگامی که او بزرگ شد مردان سیاه پوست به خواستگاری می آیند و همه نوه های سیاه را که در زندگی خود دارند ، مورد تحسین دوستان سفیدپوست خود قرار می دهند. عمه و عموی من اکنون از بین رفته اند و بنابراین عموی لری سالها پیش برای اولین بار رفت.

خودم را در بدن قدیمی در خانه قدیمی لانگ ویو دیدم که وقتی در دبیرستان با عمه کی و عمو لری زندگی می کردم. وقتی من در آنجا زندگی می کردم این خانه بسیار زیبا بود اما اکنون اینجا بسیار کوچک و تاریک بود و روی آن پنجره های کرکره بسته شده بود. فهمیدم دایی لاری که سالها پیش فوت کرده بود جایی در آنجا بود. به دنبال او گشتم و به ایوان عقب رفتم اما این ایوان در سطح بالاتری قرار داشت که وجود نداشت. من پیرمرد سیاه پوستی را دیدم که خم شده و غمگین به نظر می رسد و می دانستم که این عموی من لاری است. از او س whyال کردم که چرا سیاه پوست است؟ او به من گفت که می خواهد یک سیاه پوستی را تجربه کند ، به دلیل قضاوتی که در زمان زنده بودن روی زمین نسبت به سیاه پوستان داشت. او هنوز هم می تواند به رنگ سیاه متولد شود و یا در این هواپیمای Astral زندگی کند. او قبل از تصمیم گیری قبل از تولد از این تجربه چیزهای زیادی می آموخت.

من به دیگران رسیده ام که می دانستم تجربه خاصی مانند این را بازی می کنم. مهم نیست که بعد از مدتی در چه توهماتی بوده اند ، همه آنها شرایط را ترک می کنند و با لذت بیشتری به یک سطح دیگر می روند. این مانند نوعی تجربه تحمیل شده توسط خود است که باید در دانستن فراتر برویم.

جینی

-------------------------------------------------- -------------------------------------------------- -------------------------------------------------- --------

"برنامه من در طول زندگی من به گونه ای آرام و نا آرام برگزار شد که ثابت ثابت کننده نیت من قبل از تولد یک اشتیاق غیرمجاز برای راهی بود که در آن قدم گذاشتم. در حال رشد ، طبیعت و حیوانات همراه همیشگی من بودند. کاملاً احساس می کردم در خانه با همه حیوانات و با خیال راحت از بلندترین درختان بالا رفتن. این طبیعی ترین چیز در جهان بود که از بچگی به دنبال آنها می گشتم. من پر از ماجراجویی بودم و یاد گرفتم که در کارهای انفرادی مقاومت کنم و نترسم .

"پدر عزیزم هدف زندگی من را تشخیص داد و من را به دامپزشکی تشویق کرد. من بیش از 40 سال پیش در این مسیر گام برداشتم ، و با تلاش زیاد (و بیش از چند شکست در طول راه) ، هنوز هم مراقب هستم برای حیوانات. این روزها من ساعت کاری خود را صرف کمک به حیوانات بیمار مزمن ، دردناک و در حال مرگ می کنم تا انتقال آنها را به روشی مسالمت آمیز انجام دهند ، با این کار در خانه هایشان به اوتانیزاسیون می دهند. اگرچه دلخراش است ، اما در عین حال مهربانانه است. برای بیماران حیوانات من و خانواده های محبوب آنها در محیط آشنا خود صلح و آرامش ایجاد کند.

"با راهنمایی راب ، من از راهنماهای روحانی خود در طول بازگشت بین زندگی خود یاد گرفتم که ، به عنوان زنی که در جنگ جهانی اول در انگلیس زندگی می کردم ، توانستم احساس آرامش را برای افرادی که در آن زندگی مشترک زندگی می کردم ، به ارمغان آورم ، و من این توانایی را وارد این زندگی کردم. جزئیات بیشتری وجود داشت که آنها با من در میان گذاشتند و نشان داد که آنها از نزدیک درک و پشتیبانی می کنند.

"عمیق ترین لحظه رگرسیون من با راهنمایانم با مکاشفه ای روبرو شد که همه ما می توانیم آن را حفظ کنیم: در یک زمان راهنمای اصلی من دستان خود را به سمت من دراز کرد و از من دعوت کرد که با او بایستم. وقتی این کار را کردم ، من که هر وقت زمین می خورم ، او آنجاست که به من کمک می کند تا دوباره به همان شیوه ایستادگی کنم. این کاری است که راهنمای دوست داشتنی ما برای همه ما انجام می دهد ، خواه این را درک کنیم یا نکنیم. هرگز به عشق بی قید و شرط آنها به ما شک نکنید آنها در تمام شادی ها ، آزمایش ها و غم ها با ما هستند. ما واقعاً هرگز تنها نیستیم. "

کارول میلر، DVM
این آدرس ایمیل در مقابل هرزنامه ها محافظت می شود. دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

"سلام رابرت ، من هم کتابهای شما را خوانده ام ، و هم نوشته های شما واقعاً در اعماق روح من طنین انداز شده است. من پس از یک تجربه نزدیک به مرگ در ماه مه سال 2014 ، به سمت کار شما کشیده شدم و راهنمایی شدم. این تجربه عجیبی بود ، و اکنون هنوز در حال بهبود آن هستم.

"برای اینکه مختصراً به شما بگویم ، من در حال دوچرخه سواری بودم و در یک تقاطع بسیار شلوغ در مونترال چرخیدم که وقتی چهار چرخ عقب یک هجده چرخ حمل یک جرثقیل 1 تنی را زیر گرفتم. درست وقتی همه اتفاق می افتاد احساس آرامش عجیبی می کردم. من می دانستم که این کار اجتناب ناپذیر است و در آن آرامش داشتم (و نه تنش ، که باعث مرگ من می شد) و همچنین به نماد اضطراری ریکی متوسل شدم که انرژی فرشتگان و استادان صعودی را برای کمک به من فرا می خواند. من یک درمانگر انرژی و بسیار معنوی هستم ، بنابراین قطعاً ابزاری برای مقابله با این موضوع داشتم!

وی گفت: "بعد از فرار كردن ، هرگز از هوش نرفتم ، بلكه دردمند شدم و در حالی كه همه اطرافم وحشت كرده بودند در آن مدیتیشن كردم ، تا حدی كه هنگام سوار شدن در آمبولانس ، مجبور شدم به امدادگر مراقب خودم بگویم كه آرام باشم. او فریاد می زد تا مرا "بیدار" نگه دارد زیرا چشمانم را در مراقبه بسته بودم. چشمهایم را باز کردم و به او گفتم "لطفا ساکت باش" همانطور که مشغول مراقبه بودم و دست او را فشار دادم تا به او بفهماند که حالم خوب است. من فقط وقتی به ER رسیدم وقتی کتامین به من تزریق کردند ، از هوش رفتم.

"هنگامی که سرانجام یک روز و نیم بعد از خواب بیدار شدم ، پس از یک عملیات 11 ساعته که 40 استاد ریکی از سراسر جهان داشتم و به من ریکی را از راه دور دادند ، اولین چیزی که احساس کردم (و این شناخت عمیق بود) این بود که من همه را برنامه ریزی کرده بودم. بسیاری از جزئیات عجیب در مورد تصادف من این اطمینان را به من می دهد که این برنامه ریزی شده بوده و این حادثه در بسیاری از سطوح بسیار بزرگتر از من بوده است.

"حداقل بهبودی من معجزه آسا بود ... اساساً بعد از 4 عمل ، بدون آسیب به ستون فقرات ، اندام و مغز فرار کردم! آنها همچنین به من گفتند که مطمئن نیستند که چه زمانی دوباره راه خواهم رفت ، اما من بعد از 3 هفته راه رفتن را شروع کردم. آنها به من گفتند که 6 ماه در بیمارستان خواهم بود ، اما بعد از 5 هفته برای احیا ترخیص شدم. من در یک بیمارستان خاص توانبخشی خود را ادامه دادم اما تنها سه ماه پس از حادثه توانستم به خانه بروم. من به اشعه ایکس خود نگاه فیزیوتراپی داشتم و متعجب شدم که چقدر عجیب است که علی رغم سنگینی کامیونی که باید استخوان های من را خرد می کرد ، فقط استخوان های خارجی آن شکسته بود ، گویی چیزی از قسمت های داخلی آن در برابر آسیب محافظت نکرده است. من یک فیزیوتراپیست دیگر داشتم که 40 سال کار می کرد به من گفت که من معجزه آسا ترین موردی بوده ام که او تاکنون کار کرده است.

"این حادثه بسیار عمومی بود ، این اتفاق در یکی از شلوغ ترین تقاطع ها در مرکز شهر مونترال رخ داد. و آن روز همچنین از نظر وقوع یک رویداد / اعتراض بسیار متفاوت بود ، بنابراین خیابانها پر از مردم بود ، از جمله رسانه ها ، پلیس و اولین پاسخ (به طوری که واکنش پس از تصادف من فوری بود). (یک یادداشت عجیب و غریب: یکی از دوستان من سه ماشین جلوتر از تصادف در اتومبیل شخصی خود بود و شاهد وقوع آن بود و فقط وقتی فهمید این من هستم که او آن را در اخبار دید ، من در همان مرکز توانبخشی او قرار گرفتم مادربزرگ ، بنابراین او توانست به طور همزمان از ما دیدار کند lol). من همچنین چشمانم را به افسر پلیس قفل کردم که درست قبل و همانطور که اتفاق می افتاد به کمک من آمد. فکر می کنم سخت ترین قسمت برای من دیدن وحشت و ضربه در همه افراد در حین وقوع بود. من غریبانه غم و اندوه زیادی را در قلبم احساس کردم که همه آن درد را احساس کردم.

"در نهایت ، من فهمیدم که همه کسانی که قرار بود آنجا باشند و ضربه ای که همه ما تجربه می کنیم بخشی از یک بهبود در مقیاس بزرگتر بود.

"پس از حادثه ، اخبار زیادی در مورد ایمنی دوچرخه در رسانه ها منتشر شد و اعتراض دیگری نیز به نمایندگی از من در جهت همبستگی برای من در محل حادثه برنامه ریزی شد. گروهی از دوچرخه سواران حتی "مرگ" را به صحنه بردند. حداقل من خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم.

"من عمیقا احساس می کنم که این حادثه فراتر از من بود و نه فقط برای یادگیری و رشد من به عنوان یک روح اتفاق افتاد ، بلکه به عنوان یک فعال سازی عظیم و تغییر پارادایم برای همه افراد درگیر و کل مجموعه به معنای واقعی بود."

یک نگوین این آدرس ایمیل در مقابل هرزنامه ها محافظت می شود. دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

"لیلی فرزند دوم من است و از زمان تولد احساس کردم که به نوعی برای بهبودی من آمده است.

"او در بینایی فیزیولوژیکی خود مشکل دارد ، اما دید معنوی او کاملاً واضح است. او در حالی که خیلی کوچک بود ، شاید سه ساله بود ، به من گفت که آنقدر خوشحال است که مرا به عنوان مادرش انتخاب کرد و بچه ها باید خود را انتخاب کنند مامان ها و او مرا انتخاب کرد زیرا من بهترین مادر برای او بودم.

"وقتی او 6 ساله بود ، موارد زیر را به من گفت. من آرزو می کنم کاش آن را ضبط می کردم اما شما هرگز نمی دانید که مکالمه ای مانند این اتفاق می افتد!

"لیلی گفت:" مامان ، من همیشه لیلی نبودم. مدتها پیش در یک مکان دیگر هنوز همانی بودم که هستم ، اما لیلی نبودم. من دختر کوچک دیگری بودم و آنها به من سارا می گفتند. مامان هم. من لباس خودم را نداشتم. مامانم لباسم را از پشم گوسفند و پارچه نرم درست کرد. ما یک مزرعه داشتیم. من خواهر و برادر داشتم. ما در یک خانه بزرگ که بابا خودش را ساخت. ما زمین زیادی داشتیم و پدرم یک انبار و حصارهایمان را نیز ساخت. ما حیواناتی داشتیم و من همیشه به انبار می رفتم تا در کنار آنها باشم و از آنها مراقبت کنم. من حیواناتم را دوست داشتم. خانواده من خوب بودند یک روز مردها سوار بر اسب به خانه من آمدند. آنها قرمز پوشیده بودند. آنها جعبه های آتش را با اسب های خود آوردند و خانه ما را آتش زدند. سپس من دیگر سارا نبودم. مدت زیادی منتظر ماندم تا لیلی باشم. هنگامی که من سارا بودم ، کار من این بود که حیوانات را دوست داشته باشم و از آنها مراقبت کنم. اکنون من لیلی هستم ، و شغل من این است که یک درمانگر باشم. من حتی شما را شفا می دهم. "

"او به من گفت که حدود 200 سال پیش است. برای من به نظر می رسد مثل توصیفی از زندگی در یک مزرعه اولیه آمریکایی ، شاید دوران جنگ 1812 ، و شاید این مزرعه توسط سربازان انگلیسی مورد حمله قرار گرفت. در سن 6 سالگی ، لیلی هنوز تاریخچه ای را یاد نگرفته بود كه به هر طریقی می توانست داستان او را آگاه كند.

"جالب است بدانید که در آن زمان ، ما در کشور در مزرعه کوچک خودمان زندگی می کردیم ، و لیلی همیشه یک علاقه شهودی قوی و حیاتی نسبت به حیوانات داشته است. او با تمام احترام و مراقبت از همه موجودات زنده برخورد می کند و مهارت کافی دارد برای جذب و کار با حیوانات. من می توانم چیزهای بیشتری در مورد نحوه حمایت از بهبودی خودم بگویم ، اما مطمئناً او را یک روح دارای ارتعاش بالا می دانم که گاهی اوقات به من جسارت و قدرت زیادی داده است. "

جن